<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>دیگران</title>
	<atom:link href="http://digaraan.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://digaraan.wordpress.com</link>
	<description>و صدایی از دور دست ها تو را می خواند...</description>
	<lastBuildDate>Fri, 08 May 2009 09:04:24 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='digaraan.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/bf6ec831fb60c6310945dbe87c3dbdf3?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>دیگران</title>
		<link>http://digaraan.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://digaraan.wordpress.com/osd.xml" title="دیگران" />
	<atom:link rel='hub' href='http://digaraan.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>م1</title>
		<link>http://digaraan.wordpress.com/2009/04/12/%d9%851/</link>
		<comments>http://digaraan.wordpress.com/2009/04/12/%d9%851/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2009 11:08:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[متن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://digaraan.wordpress.com/?p=23</guid>
		<description><![CDATA[- سلام - سلام - تا حالا فکر کردی سایه چیه؟ - یه جور تاریکیه خوشاینده - مثل لذتی که با درد همراه باشه؟ - شاید، ترکیب دو چیز به ظاهر متناقضه - و این یه جنبۀ مثبته؟ - در یک شرایط خاص، آره - مثلاً؟ - وقتی که توی آینه نگاه می کنی - [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=digaraan.wordpress.com&amp;blog=7180712&amp;post=23&amp;subd=digaraan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- سلام</p>
<p>- سلام</p>
<p>- تا حالا فکر کردی سایه چیه؟</p>
<p>- یه جور تاریکیه خوشاینده</p>
<p>- مثل لذتی که با درد همراه باشه؟</p>
<p>- شاید، ترکیب دو چیز به ظاهر متناقضه</p>
<p>- و این یه جنبۀ مثبته؟</p>
<p>- در یک شرایط خاص، آره</p>
<p>- مثلاً؟</p>
<p>- وقتی که توی آینه نگاه می کنی</p>
<p>- توی آینه بودن شرایط خاصه؟</p>
<p>- آره دیگه</p>
<p>- چرا؟</p>
<p>- چون زمان اونجا تصویر میشه</p>
<p>- و سایه با زمان دوسته؟</p>
<p>- سایه تصویر معکوس زمانه، ولی از همون جنس</p>
<p>- یعنی جفتشون در لحظه نیستن؟</p>
<p>- ممکنه، ولی لحظه برای هر کدومشون شاید متفاوت باشه</p>
<p>- و این یعنی فاجعه؟</p>
<p>- واسه بعضیا، و نه همیشه</p>
<p>- یعنی بعضیا فقط توی آینه زنده اند؟</p>
<p>- آره، و بعضیا توی خواب</p>
<p>- مثل اونهایی که مال گذشته اند؟</p>
<p>- و اونهایی که هنوز بیدار نشدن</p>
<p>- و اونهایی که میخوان بمیرن</p>
<p>- همون مرگه دیگه؟</p>
<p>- نه نه، مثل اونهایی که دارن توی آب غرق میشن</p>
<p>- و آب؟</p>
<p>- می دونی، توی آب موندن از همه چیز مشکل تره</p>
<p>- و ابتدا کردار بود</p>
<p>- تنها جایی که عمل می خواد</p>
<p>- و خداوند در کلمه بود</p>
<p>- اینجاست که آب، آینه میشه</p>
<p>- مطمئنی</p>
<p>- آره دیگه، ابتدا کلمه بود</p>
<p>- و واسه اینها فاجعه نیست؟</p>
<p>- نه</p>
<p>- پس خود کلمه یه جور سایه است؟</p>
<p>- شاید، یه جور سایه که روشن شده باشه</p>
<p>- همون کاری که آتش می کنه؟</p>
<p>- و همه چیز رو می سوزونه</p>
<p>- به جز آب رو</p>
<p>- پس هر چیز که آتش می گیره سایه میشه؟</p>
<p>- شاید</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/digaraan.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/digaraan.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/digaraan.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/digaraan.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/digaraan.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/digaraan.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/digaraan.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/digaraan.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/digaraan.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/digaraan.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/digaraan.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/digaraan.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/digaraan.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/digaraan.wordpress.com/23/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=digaraan.wordpress.com&amp;blog=7180712&amp;post=23&amp;subd=digaraan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://digaraan.wordpress.com/2009/04/12/%d9%851/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7f3df4d7a50b1f820f6f9da8e6138b19?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">رضا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مکالمه</title>
		<link>http://digaraan.wordpress.com/2009/04/12/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%87-2/</link>
		<comments>http://digaraan.wordpress.com/2009/04/12/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%87-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2009 11:05:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[متن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://digaraan.wordpress.com/?p=21</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا - تو زندگی یه چیزایی هست که سخت میشه فهمید، ترس و شکستی که فهمیدن بعضی چیزا به آدم میده، خودش یه پرده روی واقعیت مفهوم تو میندازه؛ هنوز همه توی زندگی دنبال هدفند و خیلی کمند آدمهایی که بفهمند چی به چیه، به نظرم آدمها خیلی آسون زندگی نمی کنن، هیچکس [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=digaraan.wordpress.com&amp;blog=7180712&amp;post=21&amp;subd=digaraan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خدا</p>
<p>- تو زندگی یه چیزایی هست که سخت میشه فهمید، ترس و شکستی که فهمیدن بعضی چیزا به آدم میده، خودش یه پرده روی واقعیت مفهوم تو میندازه؛ هنوز همه توی زندگی دنبال هدفند و خیلی کمند آدمهایی که بفهمند چی به چیه، به نظرم آدمها خیلی آسون زندگی نمی کنن، هیچکس از انتخاباش استفاده نمی کنه، همه به هم زنجیرند، زندگی اجتماعی یه جور جبر که همه مون می دونیم از قبل رسیده، هیچوقت آدم نمی تونه بفهمه که به چی رسیده، بعضی وقتها فکر می کنه یکی هست  که داره نگاهش می کنه و بعضی وقتها هر چی نگاه می کنه هیچکس نیست. همه دارن میان و میرن و زندگیشون رو می کنن ولی بعضیا مثل من گیج گیجند؛ خیلی ها میگن: به کاری که می کنم همیشه ایمان داشتم، ولی مگه میشه! میشه تو یه کار اصلاً شک نکرد؟ میشه تو عمرت اصلا شک نکنی مثلاً این کاری که می کنی درسته یا نه؟ و به اون مطمئن باشی؟ آقا یه سؤال، میشه همیشه ایمان داشت؟</p>
<p>- نمی دونم رضا، ول کن! بیا بریم، رو حرفات فکر می کنم، حالا نه، شب! من که چیزی نمی فهمم، ولی روشون فکر می کنم.</p>
<p>- ممنون، بریم؛</p>
<p>- کجا رضا، از این طرف</p>
<p>- انگار هوا خیلی سرده، یا من سردمه! یکی بیاد این بخاری رو روشن کنه، مردم از سرما، کسی نیست! آی، خبری شده؟ چرا اینجا اینجوریه؟</p>
<p>- سلام رضا</p>
<p>- سلام</p>
<p>- رضا! آدمهایی که همینطور میان دنیا، بعد همینطوری میرن، واسه چی میان؟</p>
<p>- نمی دونم</p>
<p>- یادمه میگفتی: هر آدمی واسه خودش یه دنیاست، که فقط همین که هست، خودش یه دنیا می ارزه؛ حالا چرا میگی نمی دونم؟</p>
<p>- آدمها وقتی جاشون عوض میشه، فکرشون هم عوض میشه، تو هم فکرت عوض شده؛</p>
<p>- من باید برم&#8230;</p>
<p>***</p>
<p>- من میخوام زندگیم رو خودم بسازم، از اصل و اساس، میخوام بدونم چی خوبه؟ چی بده؟ میخوام سؤال بپرسم، ولی ته سؤال مشخص نباشه، نمی خوام جستجو کنم که مطمئن شم، میخوام پیدا کنم؛</p>
<p>- آخه اگه همه چیز رو از پایه ویرون کنی دیوونه میشی&#8230;</p>
<p>- خب، آدم همینه، اصلاً زندگی چیه؟ همینه دیگه&#8230;</p>
<p>- نمی دونم، یعنی آره، خب سخته رضا</p>
<p>- تو تا حالا چند بار فکر کردی که دنیا همون چیزیه که میگن؟</p>
<p>- منظورت از دنیا چیه؟</p>
<p>- یعنی همش، همۀ چیزهایی که به تو دادن؛</p>
<p>- نمی دونم، فکر کنم اصلاً، شایدم یه بار،</p>
<p>- رضا منجمد میشی! کوتاه بیا</p>
<p>- رضا می دونی فرق جنایت و گناه چیه؟</p>
<p>- چرا می پرسی؟</p>
<p>- آخه میخوام بدونم، خدا جنایتکارِ یا گناهکار؟</p>
<p>- کلمه ها رو تو سایه می بینی، بیا بیرون&#8230;</p>
<p>***</p>
<p>- سلام</p>
<p>- سلام</p>
<p>- می تونم وقتتون رو بگیرم؟</p>
<p>- خواهش می کنم&#8230;</p>
<p>- بعضی وقتها فکر می کنم دو تام!</p>
<p>- بعضی وقتها؟</p>
<p>- آره</p>
<p>- کی ها؟</p>
<p>- نمی دونم، آخرای شب، اوایل صبح</p>
<p>- خوب بعد؟</p>
<p>- بعدش محو میشم</p>
<p>- تو چی؟</p>
<p>- تو نور</p>
<p>- یعنی شبها دو تایی؟</p>
<p>- بیشتر</p>
<p>- می ترسی؟</p>
<p>- خیلی</p>
<p>- بعدش؟</p>
<p>- به خودم شک می کنم؛</p>
<p>- و دیگه؟</p>
<p>- بعدش گریه می کنم؛</p>
<p>- اونوقت پیدا میشی؟</p>
<p>- نه سردم میشه، اونوقته که روز میشه</p>
<p>***</p>
<p>- رضا کجایی؟ از ترس مُردم،</p>
<p>- سلام، نترس، من چیزیم نمیشه</p>
<p>- خوب جای دنجی پیدا کردی؟ حالا دانشگاه نیومدی خوبت شد؟</p>
<p>- آره، راحتم، خوش میگذره، فقط فکر کنم یه کم دیوونه شدم؛</p>
<p>- یه کمش لازمه</p>
<p>- منم همین فکر رو میکردم، ولی اشتباه میکردم</p>
<p>- نگاه کن، خودمم؟</p>
<p>- نه آینه است؛</p>
<p>- من جدی چند تام؟</p>
<p>- بستگی داره، همه چیز همینطوره</p>
<p>- مثلاً؟</p>
<p>- درد؛</p>
<p>- جدی میگی؟</p>
<p>- فکر کنم</p>
<p>- ترسناک نیست</p>
<p>- ترسم همینطوره</p>
<p>- پس آدمها کجان؟</p>
<p>- تو آینه</p>
<p>- پس تو خودشونن دیگه؟</p>
<p>- نه، تو یه تصویرن</p>
<p>- بالاخره خودشونن؟</p>
<p>- نگاه کن، مثل سایه اند</p>
<p>- یعنی مثل من؟</p>
<p>- آره</p>
<p>-  پس تو چی؟</p>
<p>- تو مثل منی</p>
<p>- پس هیچی نیست؟</p>
<p>- بستگی داره</p>
<p>- دلشوره دارم، یکی دروغ میگه؛</p>
<p>- دروغم همینطوره، این یکی رو مطمئنم؛</p>
<p>- پس خاطره همون آینه است؟</p>
<p>- چی؟</p>
<p>- ببین! من خودم رو دوست دارم؟</p>
<p>- همه دارند، معمولاً</p>
<p>- معمولاً؟</p>
<p>- دارند دیگه؛</p>
<p>- حتی وقتی می میرن؟</p>
<p>- تا وقتی هستن؛</p>
<p>- یعنی تا وقتی خوشون رو می بینن؟</p>
<p>- یعنی چی؟</p>
<p>- یعنی تا وقتی خودشون رو تو آینه می بینن؟</p>
<p>- چرا آینه؟</p>
<p>- پس مثلاً چی دیگه؟</p>
<p>- مثلاً آب؟</p>
<p>- آب نه، من از آب می ترسم!</p>
<p>- آخه چرا؟</p>
<p>- آخه خیسه، آدم هم سردش میشه، هم بیدار میشه&#8230;</p>
<p>***</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/digaraan.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/digaraan.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/digaraan.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/digaraan.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/digaraan.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/digaraan.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/digaraan.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/digaraan.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/digaraan.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/digaraan.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/digaraan.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/digaraan.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/digaraan.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/digaraan.wordpress.com/21/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=digaraan.wordpress.com&amp;blog=7180712&amp;post=21&amp;subd=digaraan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://digaraan.wordpress.com/2009/04/12/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%87-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7f3df4d7a50b1f820f6f9da8e6138b19?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">رضا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ایمان</title>
		<link>http://digaraan.wordpress.com/2009/03/31/%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://digaraan.wordpress.com/2009/03/31/%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Mar 2009 17:09:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[متن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://digaraan.wordpress.com/?p=3</guid>
		<description><![CDATA[به نام خدا &#8220;اما آنگاه که زمان موعود فرا رسيد، اگر ابراهيم ايمان نداشت بی گمان سارا از اندوه مرده بود و ابراهيم خسته ازغم، به جای درک برآورده شدن آرزو به آن، بدانگونه که بر رويای جوانی، لبخند میزد. اما ابراهيم ايمان داشت، از اين رو جوان بود؛ زيرا آنکس که هميشه در آرزوی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=digaraan.wordpress.com&amp;blog=7180712&amp;post=3&amp;subd=digaraan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خدا</p>
<p>&#8220;اما آنگاه که زمان موعود فرا رسيد، اگر ابراهيم ايمان نداشت بی گمان سارا از اندوه مرده بود و ابراهيم خسته ازغم، به جای درک برآورده شدن آرزو به آن، بدانگونه که بر رويای جوانی، لبخند میزد. اما ابراهيم ايمان داشت، از اين رو جوان بود؛ زيرا آنکس که هميشه در آرزوی بهترين چيز است سر خورده از زندگی پير ميشود و آنکس که هميشه مهيای بدترين چيز است زود هنگام پير ميشود، اما آنکس که ايمان دارد جاودانه جوان ميماند. پس ستايش بر اين داستان باد! زيرا سارا، اگر چه ساليانی بر او گذشته بود اما هنوز اين اندازه جوان بود که لذت مادر بودن را بخواهد، و ابراهيم اگر چه مويش خاکستری شده بود هنوز اين اندازه جوان بود که بخواهد پدر باشد. از جنبه ظاهرشگفتی آن بود که امر برطبق انتظار آنان گذشت، و در يک معنای عميق تر معجزه ايمان در اين است که ابراهيم و سارا آن اندازه جوان بودند که آرزو کنند و ايمان آرزوی آنان، و از اين رو جوانی آنان راحفظ کرد. او تحقق وعده را پذيرفت، آن را به برکت ايمان پذيرفت و امر موافق با وعده و ايمان او گذشت.</p>
<p>از اين رو در پنجاهمين سالگرد ازدواج سارا در خانه ابراهيم شادی بود.</p>
<p>اما اين ديری نپاييد. ابراهيم يک بار ديگر بايد آزمايش ميشد. او با آن قدرت زيرکی که همه چيز را ابداع ميکند، با آن دشمن هوشياری که پلک بر هم نمي نهد، با آن مرد کهنسالی که از همه چيز بالاتر است، آری با خود زمان جنگيده بود، او با زمان جنگيده بود، و ايمان خويش را نگاه داشته بود. اکنون تمام وحشت جنگ بايد در يک لحظه متمرکز ميشد.&#8221; و خداوند ابراهيم را امتحان کرد و به او گفت: اسحاق تنها پسرت را که دوستش ميداری بر گير و به واديه موريه برو، و در آنجا بر فراز کوهی که به تو نشان خواهم داد به قربانی بسوزان&#8221;.</p>
<p>بدين گونه همه چيز از دست رفته بود، و وحشتناکتر از آنکه اگر هرگز نمی بود. پس  خداوند فقط ابراهيم را به بازی گرفته بود. او با معجزه خويش محال را تحقق بخشيده بود و اکنون آن را نابود میکرد. این بیگمان دیوانگی بود اما ابراهیم بر آن نخندید، آنگونه که سارا بر بشارت خندیده بود.. همه چیز از دست رفته بود. هفتاد سال انتظار مؤمنانه، شادی کوتاه تحقق انتظار. کیست که عصای پیرمرد را می رباید، کیست که میخواهد پیرمرد به دست خود آن را بشکند، آیا هیچ رحمی براین سالخورده ارجمند و یا آن کودک معصوم نیست؟ با این همه ابراهیم برگزیده خدا بود و خدا بود که او را آزمایش میکرد، اکنون همه چیز از دست رفته بود. خاطره شکوهمندی که بشریت باید آن را نگه میداشت. بشارت در نسل ابراهیم، اما این خدا بود که او را آزمایش میکرد.</p>
<p>با این همه ابراهیم ایمان داشت و شک نکرد، او به محال ایمان داشت. اگر ابراهیم شک کرده بود، آنگاه کاری دیگر، کاری شکوهمند انجام میداد؛ زیرا ابراهیم چگونه می تواند کاری که سترگ و شکوهمند نباشد انجام دهد! او به کوه موریه میرفت، هیزمها را میشکست، آتش را می افروخت، کارد را می کشید و خطاب به خداوند بانگ میزد:&#8221; این قربانی را خوار مدار، این بهترین چیزی نیست که در اختیار دارم، این را نیک می دانم، زیرا یک پیرمرد در قیاس با فرزند موعود چیست؟ اما این بهترین چیزی است که می توانم به تو ارزانی کنم. بگذار اسحاق هرگز از آن چیزی نداند، تا در سالهای جوانیش آسوده باشد.&#8221; و آنگاه کارد را در سینه خویش می نشاند.</p>
<p>اما ابراهیم ایمان داشت.</p>
<p>آنکس را که در ستایش تو سخن می گوید ببخشای. او فروتنانه سخن گفت آنگونه که آرزوی قلبش بود، او کوتاه سخن گفت آنگونه که بایسته او بود، اما او هرگز فراموش نمی کند که تو به صد سال نیاز داشتی تا فرزند پیرانه سری را بر خلاف هر انتظار به دست آوری، که تو بایستی کارد را پیش از نگاه داشتن اسحاق می کشیدی؛ او فراموش نمی کند که در صد و سی سالگی از ایمان قراتر نرفتی.&#8221;</p>
<p>سورن کیرکگور                                                      fear and trembling</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/digaraan.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/digaraan.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/digaraan.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/digaraan.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/digaraan.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/digaraan.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/digaraan.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/digaraan.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/digaraan.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/digaraan.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/digaraan.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/digaraan.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/digaraan.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/digaraan.wordpress.com/3/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=digaraan.wordpress.com&amp;blog=7180712&amp;post=3&amp;subd=digaraan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://digaraan.wordpress.com/2009/03/31/%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7f3df4d7a50b1f820f6f9da8e6138b19?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">رضا</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
