به نام خدا
- تو زندگی یه چیزایی هست که سخت میشه فهمید، ترس و شکستی که فهمیدن بعضی چیزا به آدم میده، خودش یه پرده روی واقعیت مفهوم تو میندازه؛ هنوز همه توی زندگی دنبال هدفند و خیلی کمند آدمهایی که بفهمند چی به چیه، به نظرم آدمها خیلی آسون زندگی نمی کنن، هیچکس از انتخاباش استفاده نمی کنه، همه به هم زنجیرند، زندگی اجتماعی یه جور جبر که همه مون می دونیم از قبل رسیده، هیچوقت آدم نمی تونه بفهمه که به چی رسیده، بعضی وقتها فکر می کنه یکی هست که داره نگاهش می کنه و بعضی وقتها هر چی نگاه می کنه هیچکس نیست. همه دارن میان و میرن و زندگیشون رو می کنن ولی بعضیا مثل من گیج گیجند؛ خیلی ها میگن: به کاری که می کنم همیشه ایمان داشتم، ولی مگه میشه! میشه تو یه کار اصلاً شک نکرد؟ میشه تو عمرت اصلا شک نکنی مثلاً این کاری که می کنی درسته یا نه؟ و به اون مطمئن باشی؟ آقا یه سؤال، میشه همیشه ایمان داشت؟
- نمی دونم رضا، ول کن! بیا بریم، رو حرفات فکر می کنم، حالا نه، شب! من که چیزی نمی فهمم، ولی روشون فکر می کنم.
- ممنون، بریم؛
- کجا رضا، از این طرف
- انگار هوا خیلی سرده، یا من سردمه! یکی بیاد این بخاری رو روشن کنه، مردم از سرما، کسی نیست! آی، خبری شده؟ چرا اینجا اینجوریه؟
- سلام رضا
- سلام
- رضا! آدمهایی که همینطور میان دنیا، بعد همینطوری میرن، واسه چی میان؟
- نمی دونم
- یادمه میگفتی: هر آدمی واسه خودش یه دنیاست، که فقط همین که هست، خودش یه دنیا می ارزه؛ حالا چرا میگی نمی دونم؟
- آدمها وقتی جاشون عوض میشه، فکرشون هم عوض میشه، تو هم فکرت عوض شده؛
- من باید برم…
***
- من میخوام زندگیم رو خودم بسازم، از اصل و اساس، میخوام بدونم چی خوبه؟ چی بده؟ میخوام سؤال بپرسم، ولی ته سؤال مشخص نباشه، نمی خوام جستجو کنم که مطمئن شم، میخوام پیدا کنم؛
- آخه اگه همه چیز رو از پایه ویرون کنی دیوونه میشی…
- خب، آدم همینه، اصلاً زندگی چیه؟ همینه دیگه…
- نمی دونم، یعنی آره، خب سخته رضا
- تو تا حالا چند بار فکر کردی که دنیا همون چیزیه که میگن؟
- منظورت از دنیا چیه؟
- یعنی همش، همۀ چیزهایی که به تو دادن؛
- نمی دونم، فکر کنم اصلاً، شایدم یه بار،
- رضا منجمد میشی! کوتاه بیا
- رضا می دونی فرق جنایت و گناه چیه؟
- چرا می پرسی؟
- آخه میخوام بدونم، خدا جنایتکارِ یا گناهکار؟
- کلمه ها رو تو سایه می بینی، بیا بیرون…
***
- سلام
- سلام
- می تونم وقتتون رو بگیرم؟
- خواهش می کنم…
- بعضی وقتها فکر می کنم دو تام!
- بعضی وقتها؟
- آره
- کی ها؟
- نمی دونم، آخرای شب، اوایل صبح
- خوب بعد؟
- بعدش محو میشم
- تو چی؟
- تو نور
- یعنی شبها دو تایی؟
- بیشتر
- می ترسی؟
- خیلی
- بعدش؟
- به خودم شک می کنم؛
- و دیگه؟
- بعدش گریه می کنم؛
- اونوقت پیدا میشی؟
- نه سردم میشه، اونوقته که روز میشه
***
- رضا کجایی؟ از ترس مُردم،
- سلام، نترس، من چیزیم نمیشه
- خوب جای دنجی پیدا کردی؟ حالا دانشگاه نیومدی خوبت شد؟
- آره، راحتم، خوش میگذره، فقط فکر کنم یه کم دیوونه شدم؛
- یه کمش لازمه
- منم همین فکر رو میکردم، ولی اشتباه میکردم
- نگاه کن، خودمم؟
- نه آینه است؛
- من جدی چند تام؟
- بستگی داره، همه چیز همینطوره
- مثلاً؟
- درد؛
- جدی میگی؟
- فکر کنم
- ترسناک نیست
- ترسم همینطوره
- پس آدمها کجان؟
- تو آینه
- پس تو خودشونن دیگه؟
- نه، تو یه تصویرن
- بالاخره خودشونن؟
- نگاه کن، مثل سایه اند
- یعنی مثل من؟
- آره
- پس تو چی؟
- تو مثل منی
- پس هیچی نیست؟
- بستگی داره
- دلشوره دارم، یکی دروغ میگه؛
- دروغم همینطوره، این یکی رو مطمئنم؛
- پس خاطره همون آینه است؟
- چی؟
- ببین! من خودم رو دوست دارم؟
- همه دارند، معمولاً
- معمولاً؟
- دارند دیگه؛
- حتی وقتی می میرن؟
- تا وقتی هستن؛
- یعنی تا وقتی خوشون رو می بینن؟
- یعنی چی؟
- یعنی تا وقتی خودشون رو تو آینه می بینن؟
- چرا آینه؟
- پس مثلاً چی دیگه؟
- مثلاً آب؟
- آب نه، من از آب می ترسم!
- آخه چرا؟
- آخه خیسه، آدم هم سردش میشه، هم بیدار میشه…
***